تبليغاتX
تاریکی بی انتها

تاریکی بی انتها

سراب

"همیشه منتظر یکی مثل تو بودم ....... حالا که پیدات کردم خیلی خوشحالم...... نمیذارم کسی بینمونو به هم بزنه ..... تا ابد باهات می مونم ........!

تو اولین و آخرین دختر(پسری ) هستی که من بهش عشق ورزیدم ....!

باور کن تا حالا نسبت به هیچ دختری چنین احساسی نداشتم ....! "

 

چند بار تا حالا تو این زندگی بی ارزش، به این جملات بر خوردین ؟! چند بار تا حالا دلتون با این کلمات به ظاهر قشنگ، ولی در باطن پوسیده و بی ارزش، دلتون ریخته و ته دلتون، یه جایی اون ته مها ..... همون جایی که همیشه همه غم های دنیا توش لونه داشتن و برات تنها یادآور بدی ها و یه غمباد بزرگ بودن، احساس جونه زدن عشق ، یه عشق ناب رو کردین ؟!!

و بعد .......

یه روز، یه ماه، یه سال، ده سال بعد .... به این افکار خندیدین و قه قهه زدین و با لگد زدن به بچگی ها و افکار و آرزوهای دست نیافتنی اون، پستی و بی ارزشی این دنیای  بید زده رو به رخش کشیدین و با تمسخر اون، به خودتون امید دادین ؟!

امیدوار به یه عشق جدید و هزاران آرزوی جدید ....؟!

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط نوید  | 

پدر .... مادر

یه روز رفته بودم یه جایی ... یه CD بگیرم ... خیلی معطل شدم ... ولی به خیلی چیز ها خندیدم و واسه خیلی چیزها خون گریه کردم ....!

میدونین ؟! تا قبل از این فکر میکردم که هر فرد، باطنش رو به وضوح کامل به نمایش می ذاره و با کمی دقت اونرو میشناسی !

ولی الان اینطور فکر نمیکنم ...!

من تا به حال، دور و اطاف خودم رو دیده بودم و به باقی جاها فکر نکرده بودم ...!

مثلا" این گویش .....! اینکه گویش در همه جا متفاوته ! حتی در فاصله 25-30 کیلومتری شمال تا جنوب تهران، اونقدر گویش وجود داره که می تونی تا آخر عمر بهشون فکر کنی ...! جدا" چطور میشه یه انسان رو ، یه کودک رو مقصر دونست در صورتی که برای او مقدر شده این چنین باشه ؟! مگه ای کودک اولین "بابا یا مامان"  خود را با تقلیدی کورکورانه از از اطرافیان نمی آموزه ؟! مگه این کودک در همون محیطی رشد نمیکنه که همه جور چیزی در اطرافش وجود داره ؟! اصلا" از کجا معلوم که این کودک با لهجه خاص خودش ما رو با این گویش مسخره نکنه ؟!

یه چیز دیگه که خیلی واسم جالب بود معصومیت پدرانه یک مرد، بزرگواری او و بذل و بخشش بی نظیرش بود ....! مردی که هنوز فرق بین Dictionary و فرهنگ لغت رو نمیدونست، کسی که بدون دونستن نعنی چیزی اون رو می پذیرفت و فقط و فقط برای خوشحال کردن فرزندش تمامی پول جیبشو، همه و همه به پای دستگاه بیحانی کرد که تنها شادی ساز فرزندش محسوب میشد!

اون مردطوری با عشق کلماتی مثل Version,XP,Windows,.... رو به کار کیبرد که من به عمرم به کار نبرده بودم ....!

خیلی جالب بود و هنوز هم برام جالبه که چه چیز، واقعا" چه چیز پدرها و مادرها رو وا میداره تا این چنین پروانه وار به گرد عزیزان زندگیشان بگردن ....!

و برعکس .... چرا با افزایش پول، این مایه فساد، قسمت اعظمی از عشق وو دلبستگی خانداده ها از بین میره و اونها رو به فساد می کشه ؟!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط نوید  | 

----------

این شعر رو من خیلی دوست دارم .....!

برای همین هم  گذاشتمش برای دانلود .... یا گوش دادن ....! فقط روش کلیک کنین تا گوش بدین .....!

آهنگی از فریدون فروغی

ای پناه هوس مردای شهر .....

همیشه گریه به دل خنده به لب ....

غمگینم از غم و غصه های تو ....

همدل آدمای بدون دل ...

نفس گرم تو از شعله دل ....

غمگینم از غم و غصه های تو ....

وای اگه قلبت تو سینه بمیره ...

تموم شهر منو شب می گیره....!

........

.....

...

نمی خوام که چشمای خشک تورو تر ببینم ....!

تو بذار غصه هاتو من، روی شونم بگیرم.....

نمییی خوام امید تو از دل تو بیرون بشه ....!

آخرین منزل تو رو سر تو ویرون بشه....!

وای اگه قلبت تو سینه بمیره ...

تموم شهر منو شب می گیره....!

اگه .. اگه فقط قلبت تو سینه بمیره....

تمووووووم شهر منو شب میگیره ....!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

در جاده باریک صحرای بی آب و علف، همه چیز را پشت سر می گذاشت.... پاهای لاغر و کبره بسته اش بر روی شن های داغ... گویی بر سبزه های بهاری بوسه میزنند... همه چیز برایش سراب بود و سراب ... حتی زندگی!

اما، خود نمیدانست که میرود تا جفت خود بیاید...

شاید بند تنهایی را از هم پاره کند و پایان زندگی بی پایان خود را به اصطلاح، ببیند و لمس کند.

ای کاش میدانست ....

یعنی از کودکی میدانست.....

اگر تنها آمد و در آخر کار تنها میرود، ... در میانه راه، به تنها نیاز دارد ، تا در پایان.... هادی خانه ابدی اش باشند .... پس کلمه را آنچنان ندانسته آموخت که به جای "تن ها" ، "تنها" ماند ....!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط نوید  | 

فرهنگ

با سلام به شما دوستای عزیز خودم!

امروز میخوام بازم یکی از مطالب قبلمو( البته با یه کمی کوتاه شدگی و سانسور ) بذارم ...! اینم مثل بقیه متعلق به خیلی پیشه ....! لااقل 3-2 سال پیش! پس با نگاه به یه بچه دبیرستانی، با همون حال و هوای بچه گونه به نوشته نگاه کنین ....!

...............................................

چند وقت یش سر کلاس بودم و داشتم از درس گرانبها و بسیار شیرین معارف فیض والایی می بردم که دیدم یه دفعه شلوغ شده ....! و با همین شوک بود که متوجه بحث، در مورد تهاجم فرهنگی شدم.... ولی بعدش فهمیدم کچ این مبحث ظاهرا" کوچیک که از وصیت های بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران، امام راحل، حضرت آیت الله العظمی خمینی (رضوان الله علیه) بود، مبحث بسیار بسیار جالب و بزرگیه . همین تهاجم بوده که خیلی بلاها.... بلاهایی بس بزرگ بر سر ما اورده و در حقیقت باعث بدبختی امروزه ما شده....

می دونین اولین حمله از چه زمانی شروع شد ؟! از ورود اعراب به ایران... تمااااا.....م بد بختی ها از همون لحظه و دقیقا" از همون زمان این مشکل بزرگ پیش روی ما پیروان گفتار نیک ، پندار نیک، رفتار نیک قرار گرفت.....

عرب هایی که تا چند سال پیش به وحشیگری و غارتگری شهره بودند، اومددن و با خودشون فرهنگ غلط رو وارد کشور عزیزمون کردند.... مگرپذیرفتن اسلام و دین خدا جدا از فرهنگ عرب نبود ؟! پس چرا ما با  شهادتمون دور همه اون عقاید قبلی خط قرمز کشیدیم ؟! چرا ؟!!!!! ایرانی که قبل از اون چه از نظر وسعت اراضی و چه از نظر فرهنگی شهره خاص و عام بود خودش رو این چنین به فلاکت انداخت ؟! همین اعراب با فرهنگ به اصطلاح والای خودشونبارها و بارها دست به خیانت به پیشوای خود زدند ؟!.... پس چرا ما هم به تقلید از آنها همان کارها را تکرار کردیم؟!

فکر نمیکنید اگر ایران با حفظ همان فرهنگ والا و ارزشمند، اسلام را می پذیرفت، تا زمان کنونیهنوز هم در رفاه و سر بلندی زندگی می کرد ؟!

آخه خدا کجای قرآن قومی رو برتر از دیگری دانسته که ما لین چنین اعراب رو تا مرز رویا ها بالا برده ایم ؟! مگر نه اینکه قتل، وحشیگری، نفاق و دو رویی ، دزدی، غارتگری، فسقو فجور و هزار مشکل عدیده مان را از اعراب به ارث برده ایم !؟ اعرابی که دین را به دلخواه خود تغییر دادند و تحریف های به سود خود در جای جای آن ساختند.

و اکنون  ...... ما نیز پیرو همان فرهنگ، به زندگی نکبت بار خود ادامه می دهیم......

 نکبت .....نکبت ....نکبت.

تمت وجود ما پر شده از نفرت از برادران دینی و ملی...! همه عادت کرده ایم به تظاهر ....!

انگشتری عقیق با نگینی درشت... تسبیحی دانه درشت در دست.... ریش اصلاح نشده که شپش و کثافت ازش آویزونه .... یه چفیه به دوش و یه عینک ته استکانی ....!

این میشه خود امام .... پیشرو، نماد تقوا و هزار بهانه دیگه برای سوء استفاده ....!

پس تا به کی به ننگ تن می دهیم و خود را به بازی سرنوشت می سپاریم، خدا داند و بس ....!

پس تا آن زمان موعود ................!

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط نوید  | 

عبث

۸۳.۱۰.۱۴ ====>۹PM

 چند با ر شده که با یه امید واهی، به یه عشق واهی دل ببندیم و با تموم وجودمون سعی در حفظ اون بکنیم ؟!

حال اینکه این عشق ... دامی بیش نیست در راه غرق شدن بیشتر ما در این سیل عظیم فراموش کاران ابدی .... فراموشکارانی که جز به امروز و نه به فردا به هیچ چیز دیگری نمی اندیشند ....! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط نوید  | 

نگاه

تا حالا چند بار شده که با یه نگاه .... با یه لبخند کوچیک عاشق بشیم؟!!!

چند بار شده که بی هوا عاشق بشیم و بی هیچ دلیلی همه چیز رو فرموش کنیم ؟!

اگه این عششق یه روزست و بی هیچ ارزش، پس چرا عاشق میشیم و اگه نه همین عشق ها هستند که ما رو می سازن، و برامون می مونن، چرا فراموششون می کنیم !؟!!!!!!!!

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

ای هزاران روح سرگردان

گرد من لغزیده در اواج تاریکی

سایه من کو؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط نوید  | 

خوب و بد

                                      
                                    ۲۱:۳ - ۲۱:۵  /////  ۸۳.۱۰.۱۴
 
       عشق .... این آتش فروزان ... این شعله هستی بخش که با عمر هرچند روزه خود ,  دنیایی جدید با   افکاری جدید و رویایی به صاحب پاکدل خود عرضه می کند .....
      این اکسیر جوانی که به من .... به تو و به همه ما زمینیان امید دوباره می بخشد و زندگی هر روزه ما  را , به   یک سرنوشت ناب ... به یه فرجام الهی پیوند می زند....!
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
      عشق .... این منجلاب بزرگ در راه دنیایی شدن ما .....تنها و آخرین حیله این بازار مکاره برای در بند    نگاه  داشتن روح ما , چپاول روحمان وسر انجام .... نا بودی ما !
      فاضلابی سباه از درون دل هایی سیاه که جز به ناکامی به سر انجامی نمی انجامد ....!
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 

 

ای هزاران روح سرگردان

گرد من لغزیده در اواج تاریکی

سایه من کو؟!

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط نوید  | 

بی هوا

                                                ۲۳:۵۶- ۸۳/۱۰/۱۴

                                         

یه روز بی هوا می آد تو خونه دلت ... یه گوشه کز می کنه و منتظر می مونه که بهش بگی سلام ... به همینش هم راضیه ....

اونقدرررررر می مونه و می مونه و انتظار می کشه تا بهش بگی بله ...

اما وای به اون روزی که سلامش کنی و بگی که چشم .... منم دوست دارم....

همون طوری بی هوا می ذاره و میره ....

انگار نه انگار که یه عمر.... یه سال ... منتظر این لحظه بوده .... !

حیف .... حیف اون سال ها .....

حیف.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط نوید  | 

شروع

سلام سلام به شماها  . . . . !

   امروز به مناسبت یه اتفاق خیلی خیلی بد ... می خوام از اون خاطره های خیلی خیلی شخصیمو که فقط یک نفر ازش خبر داشت واستون بذارم!

   خدا به این وبلاگ رحم کنه که تولدش مصادف بود با یه اتفاق خیلی بد واسه من !

 

   پس  با نام خدا

                                        1382.6.31  

 " یه دختر ساده، مهربون، خوش زبون، شیرین زبون، شیرین بیون و ناز !

     همون دختری که بعد از یه عالمه کل کل یه جای بزرگ تو دلم باز کرد !

   همون دختر که ساده بود مثل یه قطره آب ... همون دختر به        قشنگی یه گوهر ناب .... دست نیافتنی مثل یه خواب .... همون دختر با چشم های زیبایی در قاب ...  همون دختر به پاکی سواب.... با همون مهربونی های مثل کتاب به خوش عطری یه شیشه گلاب، به روانی طلای ناب و .... .

همونی که عاشقش بودم!

   ازش خواستم که منو تا سردر عرش الهی راهنمایی کنه که مبادا جایی رو به خلاف برم و سال ها بعد، افسوسش رو بخورم و بازم طبق معمول از دنیا و دنیایی ها گله کنم ...!

ازش خواستم که با همه مهربونیاش و با همه لطافتش، منو از خواب این دنیای خواب آور نجات بده....!

   روح آلوده به مادیاتم رو از شر همه اضافات نجات بده و به همراه خودش به جایگاهی عظیم ببره تا با معاشرت با خوبان، اخلاقی خدایی پیدا کنم و دست از این عادات زمینی و رخوت بار بردارم ...!

   ازش میخوام تا دست در دست من بذاره تا به کمک هم، قله های عشق و محبت رو فتح کنیم تا در پایان جهان و این عمر گذرا، توشه ای به یاد ماندنی در دل خود و دیگران ذخیره کنیم. "

 

پس بذارین دیگه چیزی نگم! ....

 

 

 ...............................................................................................

ای هزاران روح سرگردان

گرد من لغزیده در اواج تاریکی

سایه من کو؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط نوید  |